سايه   

خيلی قبل تر وقتی که هنوز برايم سايه مفهومی غير از سايه سار يک درخت و يا خنکای يک ديوار نم زده نداشت ؛ هرگز در مخيله ام نمی گنجيد که می شود با سايه حرف زد ؛ از آن گريخت يا از آن ترسيد و يا اينکه گهگاهی او را محاکمه کرد .

هرگز نمی توانستم بپذيرم  که سايه می تواند با حضورش آدمی را تا پای مرگ پيش ببرد  و خوشی را از کام انسان بگيرد و حتی  شايد در عوالم خود می پنداشتم که سايه ترس ندارد و حتی گاهی از سر  ترس به سايه پناه می بردم .

جالب است، اينک که مفهوم سايه را درک کرده ام احساس می کنم که چقدر از اين ياور قديمی گريزانم ؛ درست مثل گريز آدمی از مرگ ؛ حالا ديگر سايه برايم مفهوم و ترجمه يک نسيم نيست و يا خنکای يک درخت ؛ بلکه اکنون يک فرجام خوفناک و فرو غلتيدن در ابهامی ناخواسته است.

حالا مدتهاست که سايه مرا هر روز محاکمه می کند و با حضور ناخواسته اش عطش مرا دوچندان کرده است .....!

لینک
پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۳ - ع - شین