عشق   

داستان عشق در سرزمين ما ؛ سرگذشت افسانه هاست ؛ افتخارات؛ گذشت ها ؛ خونها؛دلدادگی ها؛ رمز ها؛ رازها؛ جوانمردی؛ شعر؛ ادبيات؛ پايداری.....؛ و خلاصه سرگذشت آدمهايی ست که حضور شان تاريخ و ادبيات ما را رقم زده است که مايه مباهات و فخر هر ايرانی ست ولی امروز ........

آورده اند که مرد دلباخته به خواهش شيرين تيشه بر می گيرد و با نيروی عشق دل سنگين کوه را می خراشد ؛ ودر ملاقاتهای متعددی که با کار فرمای نازنين دارد سخنی از دل شوريده و عشق خانه سوز خود بر زبان نمی آورد ؛ گرچه از سراپای وجودش لهيب دلدادگی شعله ودر هر حرکتش نشانی از فداکاری عاشقانه پيداست ؛ مرد در اوج جوانمردی تن به رنج مهربانی يکسره می سپارد ـ با همه دردسر هايش ـ و به عشق افلاطونی متوسل می شود ؛ يعنی دوست داشتن و عشق را در درون خود به کانون حرارتی مبدل کردن واز گرمی اش نيرو گرفتن و به هنر پرداختن . رياضتی که فرهاد بجايش آورد.شيرين پی به تعلق خاطر فرهاد برده است ؛ اما نه از حرم پروردگان ناديده مردی است که دست و پايش را گم کند واز بيم وسوسه ی نفس به زاويه ی رياضت پناه برد. ونه از مشتری جويان ؛ رقابت انگيزی است که به قصد گرمی بازار با جان کسان سودا کند . زن با نيروی شخصيت و غرور عفت خود آشناست . بی هيچ پاسخی به عشق بر زبان نيامده ی فرهاد ؛ او را به خدمت می گيرد و جاذبه ی طنازيش را چون اهرمی مدد بازوی معجزه گر مرد می کند تا هنرمند بی نياز از دينار و درم را به خلاقيت هنری وا دارد . و فرهاد که انگيزه ای بدين قدرت به کارش کشانده است ؛ علاوه بر انجام سفارش کارفرما به خدمتی ديگر می پردازد که کارفرمايش دل مشتاق اوست و آن تبديل صخره ی بيجان کوهسار به مجسمه ای از ظرافت و زيبايی به نام شيرين ....... اين است سرگذشت عشق ما کجا ايستاده ايم ........؟

بيستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد 

لینک
سه‌شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٢ - ع - شین